تبليغاتX
قدح اندیشه من


 

amir y 

امیر یعقوبعلی، عضو کمیته پسران کمپین یک میلیون امضا و فعال دانشجویی، تیر ماه سال گذشته هنگامی که به همراه سه تن دیگر از اعضای این کمیته مشغول جمع آوری امضا بود بازداشت شد. او نزدیک به یک ماه در بند 209 زندان اوین به سر برده و به قید وثیقه آزاد شد. در حالی که جمع آوری امضا مطابق هیچ یک از قوانین ایران جرم محسوب نمی شود او به یک سال حبس تعزیری محکوم شده است و چنان چه دادگاه تجدید نظر این حکم را تعدیل نکند امیر راهی زندان خواد شد.

آن چه می خوانید قطعه هایی است که اعضای کمیته پسران برای این مجرم و محکوم برابری خواه نوشته اند. اعضای این کمیته، همگی خود را شریک جرم امیر می دانند؛ شریک جرم آزادی و برابری.

من می شناسمش/ سیاوش خدایی

امیر را به درستی نمی شناسم. حتی این اواخر نیز فقط اندکی با او آشنا شدم. آنچه اهمیت دارد آشنایی ما نیست، مبارزه ای است که در آن حضور داریم. دلایل حضورمان -همانند سایر مردان- شاید “مردانگی” بیش از حدمان باشد. نمی دانم! شاید این دلیل حضور ما است. مبارزه ای بر علیه خود؟ نه! بلکه شاید مبارزه بر علیه آنچه “خود” نیست، آنچه تحمیل “دیگری” است بر خود. آنچه اینک نقض “من” است؛ انکار هر روزه ما است دردهای پشت این برتری های ظاهری است. این برتری برای چیست یا از چیست؟ شاید به درستی نمیدانم از چه یا برای چه؛ می دانم اما که رنج هایم در این برتری است. “منِ” درونم را به لجن کشیده است. از این جنبه امیر را میشناسم؛ میدانم که میشناسم.

انسان ماندنی است، شک نکن!/ مسعود شکوری

انسان از برای انسانیت به بند کشیده شد؛ هنگامه ای که در راه و مسیری انسانی گام می نهد به معنای اصیل انسانی انسانیت به خرج می دهد. انسانیتی که گاه موجب به بند کشیده شدن انسان شود اما در ادامه ی راهی انسانی برای سایر انسان های پویا در آن راه موثر باشد و امیر…امیر انسانی از همین انسان هاست. امیر که انسانیت خود را تا کنون که به حکمی ناانسانی به بند خواهد رفت هنوز به انسانی ترین شکل ممکن و با تایید انسانیت و راه انسانی حفظ کرده است. و چه تاییدی از این جاودان تر که انسان از برای انسانیت بکوشد و منکر آن نشود.ولو آنکه جبری را متحمل شود بس ناانسانی.

امیر… همواره خواهد ماند در تاریخ انسانیت.هیچ وقت و به هیچ گونه نمی توان انکارش کرد.شک نکن.

براي امير مردي كه حرف من را مي زند/محمد شوراب

نمي دانم امير يعقوب علي چه چيزي مي گويد؟ جز اين است نمي خواهد رنج خواهران و مادرانش را ببيند؟ مگر غير از اين است انسان را با انسان برابر مي خواهد؟ 30 روز انفرادي براي برابر خواهي او كافي نبود كه اينچنين يك سال به بندش خواهند كشيد؟ شايد تمام زندان ها ي دنيا در طول تاريخ نتواند انديشه امير محدود كند چون امير تنها نيست. كاري را كه امير هر روز و شب انجام مي دهد من و امثال من هم هر روز انجام مي دهند. اگر جمع آوري امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز جرم است و امير محكوم مي شود من هم بايد محكوم شوم؛ چون همانند امير هر روزم را با جمع آوري امضا به شب مي رسانم. حال امير اگر هم در بند شود انديشه برابر خواهي اش هيچ گاه از بين نمي رود چون كسي مانند من هميشه راهي كه امير رفته است را ادامه خواهد داد.

تصمیم آقای پلیس/علی عبدی

دوستانم به درستی از برابری خواهی امیر و نقشی که در مقام یک مرد در جنبش زنان ایفا می کند نوشته اند و جای حرفی برای من نگذاشته اند اما چیزی هست که مثل خوره روحم را می خورد و باید از آن بنویسم. کافی بود آن روز که درست یادم نیست بیستم بود یا بیست و چندم تیرماه پارسال، آقای پلیس در پارک اندیشه ی شریعتی به جای آن که سمت راست بپیچد سمت چپ پیچیده بود تا الآن جای من و امیر عوض می شد؛ کافی بود به جای آن که من بروم ضلع جنوبی پارک، امیر می رفت و من به جای امیر در ضلع شمالی پارک مشغول جمع کردن امضا می شدم تا آقای پلیس من را دستگیر می کرد و داستان چیز دیگری می شد. تصمیم آقای پلیس در آن لحظه که شاید در کسری از ثانیه گرفته شد تا این حد تأثیرگذار بود که امروز برای امیر و نه برای من، حکم یک سال حبس بریده اند. این یک واقعیتِ آزاردهنده است. در ایران، اراده ی یک پلیس در پیچیدن به راست یا به چپ و تصمیمی که در آن لحظه می گیرد، می تواند در بازی سرنوشت یک ساله یا چند ساله ی یک شهروند تا این حد نقش بازی کند. البته که ما کمپینی ها باهم همبسته ایم و هر کجا و هر زمان که برای یکی از ما مشکلی پیش بیاید انگار که برای همه مان مشکل پیش آمده است و همه مان خود را شریک جُرم (!) - که البته به زعم از ما بهترین اتفاق افتاده است - می دانیم. امیر می داند که همه ی ما را کنار خود دارد. همه ی مجرمین کمپین را کنار خود دارد. مثل کاری که برای دلارام کردیم برای امیر هم می کنیم. پیش هر کسی که جایی نفوذ دارد می رویم و امیر را از زیر دست بی قانونی بیرون می کشیم و دست قانون می دهیم تا حکم برائتش را صادر کند. شکی در این نیست. می دانم که امیر هم شکی در این ندارد. اما آینده ی ایده آلی که من در ذهنم تصور می کنم - در کنار آزادی امیر که اتفاق می افتد - آینده ای است که تصمیم آقای پلیس در پیچیدن به راست یا به چپ نتواند در سرنوشت کسی که جرمی مرتکب نشده است تأثیرگذار باشد. در آینده ی ایده آل ذهنِ من، تصمیم آقای پلیس در مقابل قانونِ خوب جایی برای عرض اندام نخواهد داشت.

 

لبخندت را دریغ مکن/جمشید آیین دار

در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است

طرح افکندن این راز ، پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

در این اندیشه ام که راز پایداری تو

در آن لبخند اثیری ،آمیخته با دردت در پیرامون توست

در فراسوی تو

بر مرز بودن و شدن

شبانه و از سر نفرت ، شعله ای از دردت بر کش

و خاکسترها را به شادی وزیبایی بر نه

همچنان پشت به غروب کن

همه چیز به رنگ سپیده دم است

لبخندت را از من دریغ مکن

من از آن روز که در بند تو ام آزادم، ای آزادی/امیر رشیدی

بعید میدونم امیر وقتی پشت میله زندان بره حس یک زندانی رو داشته باشه، الیته نه اینکه نداشته باشه ولی این حس براش حس غریبه ای نیست. فرق فقط در چند تا میله و دیوار هست که جلوی دید ظاهری اون رو گرفته. برای آدمی مثل امیر و در واقع برای هر آزادی خواه دیگری هم فرق فقط در همین هست.

وقتی شما نمی تونید با هموطنت حرف بزنی، وقتی نمیتونی افکارت رو بیان کنی وقتی نمیتونی در مورد قوانین کشوری که توش زندگی میکنی و مستقیم روی زندگی تو و خانواده و دوستان و همشهری ها و هم وطن هات اثر داره حرف بزنی، تو وقتی نتوتی کاری برای انسانی بکنی که از نابرابری و ناعدالتی زجر میکشه و طبعن هر انسان آزاده ای از این ظلم زجر میکشه، تو هم زندانی هستی.

فقط فرقت با زندانی فیزیکی همون چند تا میله و دیوار و بازجویی های گاه و بیگاه هست.

و تو امیر عزیزم از آن وز که در بند آزادی هستی آزادی، تو از اون روزی که واژه آزادی رو شناختی و برای آزاد کردن دختران و زنها و مادران کشورت از بند نابرابری تلاش کردی آزاد شدی و چه اهمیتی داره چند میله و چند دیوار، زندگی سخت میشه ولی تو آزادی. بزار چند احمق فکر کنن تو رو در بند کردن ولی اونها فقط جسم تو رو میتونن به بند بکشن نه روح برابری خواه و آزادی خواه تو رو.

این روزها نه امیر بلکه همه ما در زندانیم/کاوه رضایی

امیر…، هر چند که شاید در ظاهر نمی شناختمش، اما زیاد هم غریبه نبود، یکی مثل خود من، این روزها قرار است که برود تا آفتاب را فقط در زمان کوتاه هوا خوری تماشا کند.

اصلا شاید من دستگیر شده ام، شاید محمد، شاید آرش، شاید یاشار و… چه فرقی می کند ما همه به یک جرم متهمیم و او امروز به نمایندگی از تمامی مردان برابری طلب به زندان محکوم شده، مردانی که دلتنگ جامعه ای برابر و انسانی ترند، به راستی که تمامی ما زندانی شده ایم و نه فقط امیر یعقوبعلی.

یک سال دیگر هم از کمپین گذشت، سالگردی که در آن امیر محکوم است و ما ناتوان تر از همیشه،…. تنها کاری که می توانم بکنم ادامه دادن آرمانش در یک سالی است که او به نمایندگی از من و هم فکرانم در زندان به سر خواهد برد، پس برگه کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیزرا ….

 

به جرم برابری خواهی!/آرش اقبالی

امیر یعقوبعلی به یکسال زندان محکوم شد! به جرم جمع‌آوری امضاء، به جرم جلب حمایت دیگران برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز بر علیه زنان، برای حمایت از حداقل حقوق قانونی مادرانش، خواهرانش و دخترانش. برای تغییر قانونی که توسط مردان و نه در حمایت از مردان که در خدمت مردسالاری نوشته شده است! قانونی که مادران را کلفت همسر و پرستار بچه‌ها می‌شمارد و از لحاظ جانی و مالی و عقلی، زن را نصف مرد می‌انگارد. قانونی که کودکان 9 ساله را به چوبه دار می‌سپارد و زنان فقیر را از تنها چیزی که برایشان باقیمانده، یعنی کشورشان طرد می‌کند. قانونی که زن را کالایی می‌شمارد که بدون مالک، فرق نمی‌کند شوهرش باشد یا همسرش، هویت مستقلی نمی‌تواند داشته باشد. امیر نمی‌خواهد با یک کالا ازدواج کند! امیر ارزش برابری را می‌داند و هزینه‌ای که برای برابری پرداخته و می‌پردازد.

مردی به یکسال زندان محکوم شد- همانند امیر - ولی به جرم سنگ‌سار کردن و سوزاندن دختر چهارده‌ساله‌اش با دستان خودش. البته کشتن فرزند، خصوصاً فرزند دختر در این کشور جرم به حساب نمی‌آید ولی خشونت نهفته در این عمل باعث صدور این حکم گردید! امیر در چنین کشوری به یکسال زندان محکوم می‌شود که تشت رسوایی منادیان اخلاقش از بام افتاده است. این چیز عجیبی نیست که در چنین کشوری، امیر و امثال امیر محکوم شوند!

آری، امیر در چنین کشوری زندگی می‌کند. در کشوری که تنها چاره دختران ستمدیده‌اش خودسوزی است از دست تجاوز‌های بی‌رحمانه صاحب‌کارها. در کشوری که اولین مشاوره حقوقی ارائه شده به زنان و دخترانی که مورد آزار و اذیت جنسی یا خشونت خانوادگی قرار گرفته‌اند این است که سکوت کنند تا بیش از این آسیب نبینند! در کشوری که پرونده زهرا بنی‌یعقوب‌ها و زهرا کاظمی‌ها مختومه می‌شود بدون هیچ مجرمی تا امثال امیر بفهمند که در این دیار، عدالت چیزی بیشتر از مضحکه‌ای در دست صاحبان قدرت نیست!

افسوس و صد افسوس که هنوز نمی‌دانند که امیر و امثال امیر را نمی‌توان به این سادگی‌ها از پای در‌آورد و آنها را از راهی که در پیش گرفته‌اند منصرف کرد. تا ظلمی در این مرز و بوم هست و تا ظالمی، امیر و امثال امیر ساکت نخواهند نشست.

به امید آزادی و برابری…

 

تشویش کننده خودتانید/یاشار گرمستانی

سرکوب گران نه چندان گرامی آیا ما در زمره عمومی که اذهانشان می تواند مورد هجمه تشویش قرار می گیرد، نیستیم؟ اگر هستیم مسئولیت شما نسبت به تشویشی که با قوانین متحجرتان برای ذهن ما فراهم می کند، چه می شود؟ فقط امیر و امیرها می توانند اذهان را مشوش کنند؟ واقعا چه انتظاری از ما دارید؟ انتظار دارید چون امیر انسانی با خبر شود “پدری به دلیل شکی واحی با اطمینان از اینکه عقویت آنچنانی در انتظارش نخواهد بود، دخترک نه ده دوازده ساله اش را تکه تکه کرده” و مشوش نشود؟ انتظار دارید سرنوشت زنان بیوه بم که تنها امیدشان یعنی زمین به ارث رسیده از مخروبه ها بالاجبار به دولت واگذار شده را ببینیم و با فراغ بال هندوانه خورده و سریال های آبدوغ خیاریتان را سُک بزنیم؟ حتما مشکل از ماست که نمی توانیم سرنوشت دختر 12 ساله ای که برای جلوگیری از تجاوز به خود مرتکب قتل شده را تا پای چوبه دار دنبال کنیم و ککمان نگزد؟ یا شاید فکر می کنید تبدیل کردن انسان و روابط انسانی به کالایی قابل مبادله با قوانینی امثال چند همسری و تقلیل تعلق دو انسان به میزان توانایی مالی بر اساس لایحه به اصطلاح حمایت از خانواده جدیدتان، برای ما محیط روانی ای امن و بی تشویش ایجاد می کند؟ یا شاید شرایط دهشتناک کودکان مادرایرانی-پدرافغان که از حقوق اولیه انسانی شان چون تحصیل و بهداشت محرومند به ما آرامش می دهد؟

آیا ترس از سرنوشتی مشابه برای مادر، خواهر، دختر و همه زنهایی که به هر حال به دلیل درهم تنیدگی روانی جامعه روی روان ما هم تاثیر گذار اند، با توجه به قوانین درب و داغان بر آمده از شما و تفکرات پوسیده تان، قرار است هیچ انسان سالم و با وجدانی مثل امیر را مشوش نکند و اگر کرد او به رای شما بایدخفه شود تا دیگران مشوش نشوند؟ تازه فرای اطرافیان و کسانی که می شناسیم، اصولا مگر انسانی مثل امیر می تواند در جامعه ای باشد که چنین اتفاقاتی بطور قانونی و سیستماتیک(قانون و سیستمی که خودتان مسئول اصلیشان اید) هر روزه در آن اتفاق می افتد و مشوش نشود؟ در واقع این امیر و امثال امیر هایند که عمومیتی را تشکیل می دهند که ذهنشان را شما مشوش کرده اید و این حق را دارند که از شما به این اتهام شکایت کنند و چه طنز غریبی است معکوس شدن جایگاه شاکی و متهم در این محکمه.

به علاوه اگر حتی سهم کوچکی در آگاه ساختن جامعه از قوانین تشویش برانگیزی که شما مسئول تصویب و اجرای آنهایید و در نتیجه شاید بشود گفت سهمکی در خود تشویش داشته باشیم، پای انتخاب بین بد و بدتر به میان می آید. در انتخاب بین خیانتِ نگاه داشتن مردم در خوابی خرگوشی و داشتن سهمی کوچک در تشویشی که عامل اصلی آن هم باز خود شمایید، دومی انتخاب مناسب تری است که امیر و امیر ها آنرا برگزیده اند. چراکه خیانت به مردم چه از منظر وجدان انسانی چه از منظر قانونی جرم و گناه سنگین تری است از تشویش… تشویشی که حتی اگر قرار باشد برای آن محاکمه شویم، متهم ردیف اول آن قطعا خودتانید و شاید متهم ردیفهای آخر امثال امیر؛ یعنی مایی که با حکم امیر می خواهید مرعوبشان کنید… اگر چنین خیال خامی دارید آنرا از ذهنتان بیرون کنید. چراکه برای ما زندانِ جامعه ای که در آن به نوعی برده داری جنسی ترویج می شود و قانونی است، از حضور فعال در خود آن جامعه کمتر مشوش کننده است…

+ به تاريخ  پنجشنبه 7 شهریور1387به زمان 1:12  به قلم مسعودشکوري.سيب  | 



 

اول از همه روشن کنم موضع ام را که بنا نیست غر بزنم تنها نوشته ای را نقل به مضمون می کنم با ادبیات مسعود شکوری وار.

اخبار دانشگاه زنجان و وقایع اتفاقیه ی آن را که به خاطر دارید...

برای آن ها که ندارند و آن ها که می خواهند دوباره بخوانند:

در چند ماهه ی اخیر فیلمی در اینترنت و شبکه های ماهواره ای پخش شد...در آن فیلم دختری دانشجو ازر دانشجویان دانشگاه زنجان را نشان می داد که از دفتر معاونت دانشجویی بدون داشتن حجابی که شرط اصلی ورود به دانشگاه در ایران است بیرون می آید و بعد از آن خود جناب معاون که در حال مرتب کردن وضعیت خود است.

در پی انتشار این فیلم توسط دیگر دانشجویان و گفته های دختر دانشجو معاونه مذکور قصد داشتن رابطه ی جنسی با این دختر را داشته که به دلیل مزاحمت های پی در پی این دختر تصمیم می گیره که با تن دادن به این کار افشاگری کنه...چرا که عملا در ایران و با تونجیه های مزخرف مسئولین تا قبل از انجام عملی نمی توان عنوان کرد که مثلا فلانی این قصد رو داشته.

به هر حال این مطرح شد و در روزهای اول اتفاقی نیفتاد تا دانشجویان معترض شدند و نهایتا معاون بازداشت شد و چند روز بعد آزاد و در این بین اظهارات وزارت علوم شنیدنی بود...

حال ادامه ی ماجرا :

ابتدای امر وزارت فخیمهی علوم عنوان کردند که : ادعای این دانشگاه اثبات نشده با وجود اینکه فیلم پخش شده بود و هزاران دانشجو متحصن.

بعد از آن فرمودند که اصولا این که این فیلم را بدون اطلاع گرفته اید غیرقانونی است و در واقع غیرقابل استناد حالی که به هر حال عملی بود غیر قانونی.اون هم در دولتی که داعیه ی حفظ امنیت اجتماعی را دارد.

بعد از گذر چند روز وزارت محترمه چنین فرمودند که در این فیلم هیچ چیز ثابت نمی شود و تنها دختری دانشجو دیده می شود که بدون داشتن حجاب از دفتر معاونت بیرون می آید حالی که در دانشگاه های آزاد که ورود دخترانی که حتی کمی به وضع خود آن طور که دوست دارند می رسند جلوگیری می شود و چه دانشجویانی که دچار مشکل با حراست نمی شوند و مهم تر اینکه جناب وزیر توقع داشتند فیلم کامل سکس معاون با دختر دانشجو را ببینند تا شاید اگر البته از توجیحات دیگری مبنی بر جلوه های ویژه بودن آن بگذریم قبول بیفتد که رابطه ای بوده و از این رهگذر خوراکی هم باشد برای بلوتوث های موبایل و تخریب شخصیت آن دختر که به حتم در صورت بلوتوث شدن این فیلم تنها چیزی که عنوان نمی شد دربین مردم حریص ما غیرقانونی بودن عمل معاون بود.

اما در چند روز بعد عمل تازه ای انجام شد و دختر دانشجو و معاون دانشگاه بازداشت شدند و به دانشجویان معترض وعده داده شد برخوردی با معترضان صورت نگیرد حالی که فردای این نقل قول و بعد و قبل آن چهار نفر از معترضین بازداشت شدند و تنها خبر بازداشت یکی از آن ها منتشر شد و وزیر ارجمند هم فرمودند ما نگفتیم نمی شه برخورد. و برخورد می شه با معترضین.

اما جالب ترین و آخرین اظهار نظر که همین امروز اتفاق افتاد چنین است که :

دادستان زنجان در پی سیاست به سخره گرفتن مردم عنوان کردند که دختر این ماجرا در صیغه ی جناب معاون بوده است و عملی خلاف شرع انجام نشده.

طنز تلخ ماجرا در این جاست که حتی اگر این عمل بر اساس شرعیات می بوده و خلاف شرع نبوده و صیغه منعقد شده بوده حالی که این عمل ممکن نیست چراکه دختر دانشجو از ابتدا به قصد برملا ساختن به این عمل تن داد و به حتم اگر چنین عنوان کرده که صیغه ی معاون بوده تنها برای حفظ آبروی خود بوده و یا مسایل عظیم تر از آن. اما حتی اگه فرض را بر صحت این امر بگذاریم با استدلال جناب دادستان از فردا تمامی دانشجویان در صورت عقد صیغه می توانند با هم در راهرو ها دستشویی ها و کلاس ها و حتی محوطه ی سبز دانشگاه با هم سکس انجام دهند و حتی می توان این عمل را بسط داد و زین پس زن و شوهران هم می توانند برای سکس هرکجای شهر از رستوران و پارک گرفته تا دادگاه و پیاده رو را انتخاب نمایند تا از این رهگذر ما در برابر صنعت ساخت فیلم های پورنوی خارجی کم نیاوریم و نشان دهیم که حتی در ساخت فیلم پورنو هم مردم همیشه در صحنه حضور دارند.

در واقع دادستان زنجان به این نمی اندیشد که این عمل به هر جهت کاری غیرقانونی است ولو اینکه غیرشرعی نبوده باشدذ.

...

و این در حالی است که لایحه ی حمایت از خانواده در دستور کار این هفته ی مجلس قرار گرفت.

تو را به خدا تلاش کنید و آگاهی دهید من باب این لایحه. تراکت و بروشور و اعلامیه پخش کنید. به دفتر نمایندگان زنگ بزنید ...

برای دریافت تراکت ها و بروشور ها هم می توانید به این وبلاگ مراجعه کنید :

http://www.layeheh.blogfa.com   و یا بگید من براتون بفرستم.

+ به تاريخ  شنبه 19 مرداد1387به زمان 11:19  به قلم مسعودشکوري.سيب  | 



بادا كه كه شد آنچه نمي شد روزهايي متوالي از براي من كه باز از نو اما به ادامه ي گذشته ها بيايم. كه شد .

آمدم و اين بار به پاس نابرابري هاي رو به فزوني اين روزها با غلافي تماما فلزي اما با بي راديكال بازي.

معرفي برنامه ها و دگر هيچ فعلا :

نخست : كمپين يك مليون امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز عليه زنان با آدرس جديد :

http://www.changeforequality.info

دوم : كميته مردان كمپين يك مليون امضا با آدرسي جديد :

http://www.manforequality.wordpress.com

سوم : حضوري دگر از وجود مجازي من :

http://360.yahoo.com/masoud.shakoori

چهارم : دولت هنرمند در راستای پیوند دوباره ی ایران و ایرانی با عهد عتیق :

http://kargozaaran.com/ShowNews.php?22589

پنجم : در راستای خبررسانی برای دانشگاه سراسری شهری که در دانشگاه آزادش درس می خونم باید بگم که بالاخره عزیز دیگری که اخیرا بازداشت شده بود : علیقلی زاده(دبیر سابق انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شاهرود) آزاد شد.

*: جالبه که در حال حاضر و از یک سال پیش دانشگاه شاهرود چه آزاد و چه سراسری انجمن اسلامی ندارن.

ششم : رسوایی حسن مددی (معاونت دانشجویی دانشگاه زنجان) رو که یادتونه... بعد از کلی اعتراض و تحصن و این ها که آقا رو بازداشت کردن...به درخواست مقامات قضایی و البته لاپوشونی ...خیلی راحت این آقا رو آزاد کردن. تازه دم از امنیت اجتماعی هم می زنن.

هفتم : می گن هفت ععدی است مقدس. پس با تقدسش تموم کنم.

 

+ به تاريخ  چهارشنبه 2 مرداد1387به زمان 6:28  به قلم مسعودشکوري.سيب  | 



 

تغییر برای برابری

 

http://sarbedar4iran2.blogfa.com/page/we4change.aspx

+ به تاريخ  چهارشنبه 12 تیر1387به زمان 2:1  به قلم مسعودشکوري.سيب  | 



 

 

محدوده ی محدود این روزها   

شدیدا تهدید می کند ذهنی را که خواهان پرواز باشد

در آسمان اندیشه

+ به تاريخ  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387به زمان 4:0  به قلم مسعودشکوري.سيب  | 



 

دور بودن از عامل مهمی به نام کامپیوتر (بخوانید رایانه ) و همچنین و ایضا شبکه ی جهانی و مجازی اینترنت ( بخوانید عامل فساد ) موجب شد تا بعد از هفته ای چند که از آزادی بانو مقدم می گذره این جانب تازه امکان درج خبر آزادی ایشان را بنویسم ...

آن هم نه در خانه و با کامپیوتر شخصی و نه حتی در کافی نت ... که از سایت دانشگاه و در کلاس شریفه ی محترمه ی آشنایی با اینترنت.

در حالی که بچه های عزیز با توضیحات دوست جنبی من در حال :

 

یکی داره اسپایدر ( بازی پاستور کامپیوتر ) بازی می کنه .

یکی تو کفه دسکتاپ آبی کامپیوترش مونده بدجور ناجور.

یکی دیگه همراه با دو دوستش اون چنان رفته تو مانیتور که انگاری داره یه فیلم پورنو ی هات ۲۰۰۸ می بینه.

اون یکی هم که یه صفحه ی گوگل باز کرده بیست دقیقه ای هستش که مونده چی سرچ کنه که من توصیه می کنم همه با هم کمکش گکنیم. حیفه بیچاره.

خود استادم که دیگه نگو... از فرصت استفاده کرده و بدجور زده تو جاده خاکی و دم به دم می گه هیس و اینکه عزیزان دلکم مواظب باشید که در حال کنترل شدن هستید.

طرف فکر می کنه ما همه منتظر بودیم فرصتی گیر بیاریم بریم تو هرچی سایت خفن هست. نمی دونه که ما داریم از اینترنت به شکلی که در بالا نوشتم استفاده ی علمی میکنیم.

به قول دوستم ... واقعا چه علمیه این اینترنت.

بهتره دیگه بریم و به کمک دوستمون بشتابیم که هنوز تو کفه اینه که چی سرچ کنه تو گوگل.

+ به تاريخ  دوشنبه 2 اردیبهشت1387به زمان 9:30  به قلم مسعودشکوري.سيب  | 



آن چنان شادي در زندگي ام تزريق نشد كه به شكلي كاملا فراواقعانه خود را از پس دل تنگي هاي مردمانانه ي اين روزها خوش حال كردم كه خب بنا نيست اين شادي ها جز براي چند ساعتي دوامي داشته باشد و خداوندگاري كه گويند حكيم است اين روزها زيادي حكيم بودنش را به رخ ما بندگان مي كشد : كه در پس هر پيشامدي حتم بدان حكمتي است و من خسته ام از اين همه حكمت.

 

   رسمي است يك سال و اندي روزه كه هر ماه يك بار بعد از كاسته شدن فشار ها باز از نو با حركتي دل بلرزانند از هر آن كس كه حرف مي زند از براي آزادي ... از براي عدالت ...

 

    خديجه مقدم را صبح روز سه شنبه بازداشت كردند . يكي از فعالان كمپين يك مليون لامضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز عليه زنان .

 

مگر بنا نگذاشتيم آن روز كه امضا زديم بر حقانيت زندگي كه آن را با زيباترين لفظ خطاب كنيم ... حال چرا و چگونه است كه كرور كرور فحاشي بر اين مقدس را مي شنويم و هم چنان به سكوت پايدار...

 

برخيز و چاره كن كه امروز زني از زنان جامعه به بند است ... شعار نيست كه حقيقتي است سيال ... كافي است شنواتر باشي نوايي را كه اين روزها مي آيد ...

 

با هر خطي كه با نام امضا بر كمپين مي زني حتم بدان كه خود را قدمي هرچند كوتاه به آن چه كه زندگي حقيقي ناميدند و مي نامي در خودآگاه ناخودآگاهت نزديك تر شده اي .

 

امروز است كه گر همراه شوي زخم را درمان نمي كني.

هر فردايي كه بيايد و دي روز شود و تو نباشي ... يك نفر را به بند مي كشاني كه مسئولي ...

+ به تاريخ  پنجشنبه 22 فروردین1387به زمان 14:10  به قلم مسعودشکوري.سيب  | 



 

اضافه شده در امروز نه آن روز :

فریدون آدمیت

آخرین بازمانده های جامعه ی آدمیت ایران ... بادا که من نیز چونان دلریخته چیزی نگویم جز ...

فریدون آدمیت هم رفت ...

لینک اول خبرنامه آفتاب

لینک دوم رادیو زمانه

لینک سوم رادیو فردا ( اگر مجوز ورود نداشتید از اسمشونبر استفاده کنید که در پیوندها است)

لینک چهارم  persianBBC (اگر مجوز ورود نداشتید از اسمشونبر استفاده کنید که در پیوندها است)

----

 

تو سرزمين يخ ها پر از سكوت غم ناك

                                              هميشه باد قطبي هميشه برف و كولاك

رو سردي لب من ملال غم نشسته

                                             طوفان وحشي شب كوه يخ و شكسته

كوه يخم من كه رو آب شدم شناور

                                            داغ حوادث مي كنه آبم ... سرابم

نه جنگل سبز نه باغ گل ها

                                           نه كوه سنگي نه دشت و صحرا

هميشه اين جا كولاك و باده

                                          نه كلبه پيداست نه قلب جاده

بهار و اين جا كسي نديده

                                          زمين قطبي همش سپيده

..................

در ايران امروز...اين روزها تن ها سرما و برف و كولاك است كه بنشسته ... نمي گويم مي بارد كه واژه ي متبرك بارش از براي اين همه ناعدالتي خيلي خيلي خيلي زياد خوب است...

كه ما نسل امروز ... هيچ نداريم هيچ... نه شور و حال و احوالات جنبش هاي فعال چند سال قبل را

نه آرام آرام زنده شدن جامعه ي روشن فكري اوايال دهه ي هفتاد را

نه احوالات صادقانه ي دهه ي شصت و جنگ را

نه شور و حال انقلاب ۵۷ و چندين سال قبل آن را و نه هيچ چيز ديگه

 

و براي ما تنها كسي است كه همه ي آنچه دارد بي آبرويي اش است.

كسي كه جز امر چيزي و نهي آن در روز بعد كاري دگر نمي داند...

آشپزي كه تنها يك مدل كيك زرد بلد است و از باقي فن آشپزي تنها توليد زباله و كوبش و داغ كردن را بلد است.

....

و لي اما حواسمون و جمع كنيم... شايد از خيلي برابري ها دور باشيم مثل فمنيسم ... ولي هست بادي كه بوي خوش تغيير را ... تغيير براي برابري را برايمان بياورد ...

یک ملیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زن

....

بجنگ تا آخرین نفس با سانسور :  اسمشونبر جدید در پیوند های روزانه

 

+ به تاريخ  سه شنبه 13 فروردین1387به زمان 3:7  به قلم مسعودشکوري.سيب  | 



 

دوتا چشم سياه داري...دوتا موي رها داري...

 

اين آسمان عزيز و اين خداوندگار نزديك ... خوب مي دانند كه من ...اين دچار دل تنگ همواره و اين دل گير اين روزرها ... چه قدر و چه بسيار و به اندازه ي همه ي خواسته ي دل . . . مي خواهم كه دمي و درنگي و حتي آني فرصتي يابم ....

 

فرصتي و لحظه اي ترد تا از خودم بگويم ...از اين همه لحظه هاي با او بي او بودن را ... از اين همه تمناي حضورش براي وجودم ... وجودش براي حضورم...

و بگويم از احوال ناجور هر روزهايم از همان دم كه آمد و برهم زد و از نو طرح زد بر پيكره ي جانم...

از احوالات ناخوش و قشنگ م ...

 

+ به تاريخ  جمعه 9 فروردین1387به زمان 16:12  به قلم مسعودشکوري.سيب  | 



** عکس ها رو ری سایز کردم و کوچک تر که زودتر لود بشه...

پایین مایینا هم عکس هست ها**

خبر لغو امتیاز ۹ نشریه ی ایرانی که در ۲۵ اسپند نشر یافت رو همه می دونید به حتم...

انحصاری : صبا اکبری

دوهفته نامه های دنیای تصویر ... صبح زندگی ... هاوار

هفته نامه های تلاش ... بسوی افتخار ... ندای ایران

ماهنامه های بازنگری ... هفت و شوکا

-مگه من چی م از احمدی نژاد کم تره... اون نامه نوشت به بوش ... منم نامه می نویسم به وزارت خونه اش.

من در حال نوشتناینم محمودی در حال ...

اینجانب مسعود شکوری یه سربدار ایرونی ضمن عرض خسته نباشید به مسئولین محترم وزارت وزین فرهنگ و ارشاد اسلامی و بلاخص اداره ی کل مطبوعات داخلی  از ایشان بسیار ممنونم که نگذاشتند تا پریود لغو امتیاز نشریات که بعد از بهمن ماه و با لغو ماهنامه ی زنان داشت به تعویق می افتاد را درست در موعد مقرر ... یک ماه بعد از آن هم چنان سرپا نگاه داشتند.

بعد از بلوغ شما اداره ی محترم در سال ۷۶ خورشیدی ... همواره ما را شاد از این اعمال شریفه ی مقدسه کرده و هر روز با دیدی فله ای و کاملا به جا االبته ... روزنامه هایی را که به نشر حقایق ( بگویم اکاذیب به باشد ) و هم چنین همراه بودن با ریاست جمهوری وقت ( بخوانید شورش بر علیه نظام ) مبادرت داشتند را با میخ و چکش و تخته ای می بستید .

لازم به ذکر است که ما نیز با همکاری متقابل با شما عالی قدران همواره هر روز ((چراکه پریودی در آن دوره در کار نبود و هر روز بود ..که شما اظهار لطفتان بیش بود و سایه سرتان بلندتر )) که از نو برمی خیزیدیم از خواب های نه چندان  ناز خود این سوال را از هم می کردیم که امروز نوبت کیه ... و بسی بشاش می شدیم از اینکه شما نمی گذاشتید ذهن ما را به ورطه ی کذبیات و مهمل گویی ها بکشانند.

اما در هنگامه ی انتخابات ریاست جمهوری آخری شما دوره های خوشحال کردن ما را بسی طولانی تر کرده و بسنده کردید به بازی با آخرین روزنامه ی مانده از آن جمع خراب (شرق).

که البته همین جا لازم است بگویم که کاری بس بیهوده بود...چرا که ما مردمان شریف و همواره در صحنه آن قدر منش وفاداری داریم به حکومت که حتی اگر در هنگامه ی انتخابات هم دست به اصلاح جامعه بزند هم چنان مشروعیت نظام را تایید میک نیم ... چه با رای دادن و چه با ندادن.

به هر حال دوره ها بلندتر شد و این خود دو علت داشت...یکی کم شدن سرعت رویش علف های هرز ( بخوانید روشن گران )  و دیگری درگیری همه جانبه ی شما محترمان در انجام سایر اعمال سازندگی ( در فرهنگ لغات می توان به جای این واژه خراب کاری ...گند زنی ... هسته ای سازی ... گل محمدی را نیز بکار برد ) .

با توقیف هم میهن و شرق و آریا ... واین اواخر زنان ...شما به ما نوید دوره ای هرچند نه به پرشوری قبل ( که دیگر علف های هرز حتی امکان بالارفتن را هم نداشتند که زیاد شوند و فله ای از بین روند ) اما هم چنان نظام مند را دادید.

دو ره ای که با توجه به نزدیکی انتخابات مجلس این نگرانی را در دل ما ایجاد کرد که نکند باز بسان سال قبل شما دست از کار بکشید... که البته این نگرانی ان چنان طولانی نشد ... چرا که هنوز جوهر مشکوک بودن انتخابا ت خشک نشده در فردای اتمام ش دست به انجام شبیخونی عظیم زدید. و با توقیف ۹ نشریه که دو عنصر نامطلوب درجه یک هم در میانشان بودند دل ها را شاد کردید .

اما من باب این ۲ عنصر ... هفت و دنیای تصویر... من از طرف تمامی جوامع فکری-عمومی ایران متشکرم . چرا که ترویج خرافه پرستی که در اطلاعیه ی خود نام بردید بسیار مارا می آزرد. چرا که ملتی هستیم با دولتی و حکومتی که خرافه کوچکترین جایی در فرهنگمان ندارد ( توصیه می کنم برای صحت این مدعا به کتاب کسروی مراجعه کنید تا بدانید که ما چقدر عقل گراییم . ) .

و ما جامعه ای هستیم که اصلا به فاسدان ( عذر می خوام ... باید می گفتم هنرمندان ) و زندگی نکبتی شان علاقه ای نداریم و خواهان این نیستیم که همواره این ملعونان دو گیتی را بر دکه ها ببینیم. ( برای صحت این مدعا که ما فرهنگمان خیلی بالاتر از نشر فیلم های مستهجن و دیدن آن هاست می توانید به آمار فروش و خرید سی دی های تقلبی و درست دلالان مراجعه کنید که چقدر کم است )

و ما جامعه ای هستیم که آن چنان غنای ادبیاتی داریم که اصولا نیازی به مجله ای چون هفت و آن مطالب حقیرش در باب ادبیات سخیف جهان نداریم....

که خود مسعود ده نمکی با فیلم های روشن گرانه اش چونان اخراجی ها ...

سعید امامی با تئوری های متجددانه اش چونان مهرورزی با فروهرها و روشن فکران و سعید حجاریان ...

فاطمه رجبی با کتب ارزشمندش چونان احمدی نژاد معجزه هزاره سوم  ...

نمونه هایی از این معجزه :

01

02

03ای وای... این اشتباهی شد.!

04اینم در جبران بالاییی بود.

حداد عادل با تالیفات دقیق و جامع اش در کتب تاریخ مدارس چونان که ده صفحه مختص به تاریخ تمدن ایران ار ابتدا تا اواخر قاجار است و باقی ه کتاب به اواخر قاجار و اسلامیون مبارز تا استقرار انقلاب اسلامی ...

نمونه هایی از این معجزه :

عجب...عجب...خوشگله ها.

...

...

انصافا دیگه نمی تونم بنویسم...

اخه هرچیزی حدی داره...

دیگه بیش از این نمی شه طنز دیدش...

انصافا دیگه هیچی نیست که بشه باهاش خوش بود ...

دوستان تو رو به حرمت انسانیت خودتون هم که شده حداقل کاری که می تونین و بکنین... نشر بدین هرچی که من باب گندزنی های این حکومت و دولت هست رو....

نگذارین قدح اندیشمون پر بشه فقط و فقط با ستاره شماری...گاهی هم ستاره بچینیم. 

+ به تاريخ  یکشنبه 4 فروردین1387به زمان 6:5  به قلم مسعودشکوري.سيب  |